كار آن دارد كه با تو كاري دارد
يار آن دارد كه چون تو ياري دارد
او كه در دو جهان تورا دارد هرگز كي تو را بگذارد
عجب آن است كه او كه ترا دارد از همه زارتر مي گذارد.
الهي
نسيمي دميد از باغ دوستي
دل را فدا كرديم بويي يافتيم از خزينه ي دوستي
به پادشاهي بر سر عالم ندا كرديم
برقي تافت از مشرق حقيقت
آب و گل كم انگاشتيم و دو گيتي بگذاشتيم
يك نظر كردي
در آن نظر بسوختيم و بگداختيم
بيفزاي نظري و اين سوخته را مرهم ساز
و غرق شده را درياب كه مي زده را هم به مي دارو و مرهم ساز.
الهي
چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر
و چون به خود نگريم خاكيم و از خاك كمتر.
پيوسته دلم دم از هواي تو زند
جان در تن من نفس براي تو زند
گر بر سر خاك من گياهي رويد
از هر برگش بوي وفاي تو زند
الهي
همه ي شادي ها بي ياد تو غرور است
و همه ي غم ها با ياد تو سرور است
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا كرد مرا تهي و پر كرد ز دوست
اجزاي وجودم همگيدوست گرفت
ناميست ز من بر من و باقي همه اوست
خواجه عبد الله عنصاري
